در کوره رو باز کردم، لعاب رقیق بوده و ریده به ظرف قشنگم. میخواستم فیروزهای بشه یه رنگ سبز آبی زشت مزخرف چند دست بدی شده که حد نداره! نشستم ببینم میشه دوباره یه لایه لعاب روش زد و گذاشت تو کوره یا نه. غرغرو و بداخلاقم
Posts
Showing posts from March, 2021
- Get link
- X
- Other Apps
داشتم خل میشدم. از دیروز البته. دیشب رفتم پایین و کمی کار کردم. کار کردن با گل و ساختن ظرفهای سفالی حس خوبی داره. صبح ولی هنوز خوب نبودم. زدم بیرون. شنیدن صدای پرندهها و دیدن جوونه درختها و گلهای زرد و شکوفههای سفید و صورتی خیلی خوب بود. با یه دوست تلفنی حرف زدم. دوستی که زندگی عجیبی داشته. بالا و پایین زیاد. عجیبه بعضیها جا میگیرن تو قلب آدم. عجیب. ن دیروز بهم از حسش گفت که منطقی نیست، حس احمقانهای که باهاش میجنگ، اینکه دوست نداره کسی دور و برم باشه، حسی که با طرز فکرش هم سازگار نیست، و من دلم لرزید. چقدر احساسات آدمها چیز عجیبیه. خواستن و حس مالکیت همزمان با آزادی و رهایی. هم دلم میخواد وصل باشم به یه آدمی و هم میخوام پرواز کنم و بتونم برم. قراره بریم سفر دوتایی، یعنی میشه یه روز...؟
- Get link
- X
- Other Apps
شنبه و یکشنبه روز خانواده است. شنبه رفتم رنگ و لعاب خریدیم با دوستم برای کار. اولین کوره وسیلهها پخت و وقت رنگ کردنشونه. تصمیم جدید اینه که باز بذارن کمکم مغازهها رو و شاید با تست فقط بشه وارد شد. از بسته بودن همه جا بهتره گرچه هنوز یه ترس و نگرانی هست. یکشتبه میخواستم روز آرومی باشه. چند ماه بود شروع کرده بودم به بارخوانی وداع با اسلحه. بعد از اینکه فهمیدم ارنست همینگوی نه در هشتاد و چند سالگی، بلکه درشصت و چهار سالگی خودکشی کرده، خیلی دلم میخواست دوباره بخونمش. چقدر این مرد زیاد و فشرده زندگی کرده. وداع با اسلحه رو بیست و چند سال پیش خونده بودم. سالهایی که عجله داشتم و از روی همه چیز میپریدم که ببینم بعدش چی میشه، بعدش چه خبره. دیروز بالاخره کتاب تموم شد و داغونم کرد. حدود ساعت یک بود و رفتم خوابیدم تا چهار. مردی که به جنگ پشت میکنه، مردی که مشکل مالی نداره، مردی که تا حدی خوششانسه و براش اتفاقات به خوبی میگذره در نهایت به چنین پوچی و تنهایی میرسه. دردناک بود خیلی. امروز از صبح مشغول رنگ زدن بودیم. هنوز به اندازه یک کوره پر ظرف نداریم. رنگ و لعاب مث...
- Get link
- X
- Other Apps
چند روز که پشت سر هم با انرژی کار میکنم، یک دفعه خالی میشم. قبلا عصبانی میشدم از خودم، میجنگیدم، انرژی بیشتری از دست میدادم و به جز خسته، زخمی هم میشدم. الان ولی مهربونم با خودم. به خودم میگم عزیزم امروز استراحت کن! اصلا یه اسم قشنگ باید پیدا کنم برای این روزهام، بشن روز آرامش. روزهای پروازم بشند. روزهایی که اجازه دارم هیچ کاری نکنم و برم تو آسمون و پرواز کنم و کسی بهم کاری نداشته باشه و دست کسی هم بهم نرسه. خودم هم در حال پرواز که نمیتونم کاری کنم، همون تمرکز کنم روی پرواز که زمین نخورم کلی کاره. امروز، ششم فروردین ماه سال یکهزار و چهارصد، روز پرواز در آسمان آفتابی و آفتابیه. برو پرواز کن برای خودت عزیزم....
- Get link
- X
- Other Apps
تا وقتی رابطه خوبه آدم دلش تنگ نمیشه. تا وقتی هر دو هستند و مینویسند برای هم و همدیگر رو دوست دارن. رابطه که به فنا رفت، تازه آدم یادش میآد چقدر خوب بود.وقتی تصور میکنم ایستاده و سیگار میکشه و دلش تنگ شده. ولی گند زده به رابطه و هیچی برنمیگرده و خودتی و خودت. دیروز هوا آفتابی بود. امروز هم آفتابی بود البته.دیروز با «ن» رفتیم تو جنگل. از فلسفهبافی و چرندیات شروع کردیم و همینطور از هر دری. از رژیمهای مختلف و مبلغان مذهبیطور و همینطور از زندگیهامون. دلم تنگ شد برای یه حس فراموش شده. یه حسی که کم دارمش تو زندگی. حتی نمیدونم دلم میخواد فقط هورمونها باشن یا نه. هورمونها و شیمی مغزم. همه قاطی کردن که اینقدر دلم تنگ شده و احساس تنهایی میکنم و در حقیقت حالم خوبه و خوشبختم. حس دلتنگی برای چیزی که میدونی هیچوقت نمیتونی بهش برسی از بدترین حسهای دنیاست.
- Get link
- X
- Other Apps
کوره سفالپزی هشتاد لیتریمون رو پر کردیم و حالا باید حدود هشت ساعت کمی بیشتر و کمی کمتر منتظر بشینیم ببینیم چی از توش درمیاد! ممکنه چیزها بشکنند، یا ترک بردارند! مرحله بعد رنگه! اون هم خودش داستانیه، یه صورتی بیحال میزنی کنار یه آبی ملایم، یه صورتی جیغ و سورمهای تحویل میگیری. دوست دارم کل جریان رو. شبیه تربیت بچه است :))))
- Get link
- X
- Other Apps
صبح ایمیل زدن از مدرسه که از اول آوریل تعطیلند باز. عصر ولی ایمیل زدن نه، دست نگه دارید! رفتم نگاه کردم خبرها رو و سخنرانی خانم مرکل رو دیدم که گفت اشتباه کرده. بعضیها زیرش نوشته بودند لابی صنایع غذایی و ایناست که میخوان مغازهها بسته نشه و بعضیها نوشته بودن اصلا این بستن اشتباهه و کرونا مثل سرماخوردگیه و بالاخره مرگ یک بار و شیون یک بار. من به جایی رسیدم در زندگی که در مورد بعضی چیزها نظر ندارم. فقط هنوز از دیدن کسانی که در مورد همه چیز نظر دارن و خیلی هم مطمئنند عصبانی میشم. این مرحله رو هم رد کنم خیلی خوشحال میشم. چه کار دارم به بقیه؟ خلاصه که فعلا صبر کنیم ببینم مدرسهها تعطیل هستند یا نه! هیچوقت تصور نمیکردم به چنین روزی برسم :)))
- Get link
- X
- Other Apps
ایمیل زدن از مدرسه که از اول ماه دیگه مدرسه تعطیل میشه دوباره. البته که نوکمداد از کریسمس مدرسه نمیره و توپک هم فکر کنم حدود یک ماهه میره و دوباره اوضاع کرونا بد شده. دوباره مدرسه بسته و همه خونه. کرونا تجربه عجیبی بود. روزهای اول که قرار بود کسی رو نبینیم روزی چند بار گریه کردم. عید همیشه دورهم جمع میشدیم، من آش رشته درست میکردم و فامیل کوچولومون رشته پلو و دور هم میخوردیم که رشته کار دستمون بیاد. سال پیش من آش رشته درست کردم و با گریه رفتم گذاشتم دم در خونهشون. خواهر کوچولوم میگفت همه اولش با روحیه خوب شروع کردند،تو برعکس بودی! روزهای اول یک عالمه وسیله سرگرمی خریدم، پازل و گوبلن و ساخت وسیله با چوب و... دوست جونکم دوره آنلاین مربیگری یوگا پیدا کرد و اسم نوشتیم. کلاس نقاشی آنلاین اسم نوشتم. دیدم نمیتونم بنویسم، به جای اینکه هر روز عذابوجدان داشته باشم، گفتم مدتی نمینویسم و مسیر زندگیم عوض شد. برای مایی که هر تعطیلات مسافرت میرفتیم سخت بود موندن تو خونه. ولی فهمیدم برای من اصلا سخت نیست. حتی فهمیدم مسافرت رفتن برای من سخت بوده. استرس بستن چمدون و هوا...
- Get link
- X
- Other Apps
دلم براتون تنگ شده بود :) برای خودم در اینجا و برای نوشتن. چقدر حس عجیبی داره. انگار دوباره کوچولو شدم، با خودم حرف میزنم، فکر اینکه هر چیزی رو چطور بگم ولی دیگه همزمان کوچولو نیستم، یک عالمه تجربه و فکر جدید. همزمان دو تا آدمم انگار. سال گذشته برای من سال خیلی مفیدی بود. اولین نتیجه مهمم این بود که چقدر به صورت غیرحضوری و آنلاین مفیدترم و کارهای بیشتری انجام میدم. هنوز نفهمیدم دقیقا چرا. یک مقدارش شاید برگردم به غیراجتماعی بودنم. نمیدونم گفتم و میدونید یا نه ولی من خیلی در زمان محدود میتونم در جمع حضور داشته باشم. بعد انرژیم تموم میشه. سختمه چند ساعت پشت سر هم در گروه کار کنم. نیاز دارم به زمانی که تنها باشم برای خودم. بلد نیستم در جمع باشم و به قول خواهر کوچولوم برم تو اِستندبای! و همین سخت میکنه همه چیز رو برام. دلم میخواد «متفکر» بشم. عارف. نمیدونم کلمه درستش چیه. بشینم فکر کنم و عمیق بشم.... من هنوز گاهی در آینه به خودم نگاه میکنم، به چشمهای خودم و میگم این منم؟ این «من» یعنی چی اصلا؟ از کجا آمدم؟ بعدش چی میشه؟ دلم میخواست به خدا اعتقاد نداشتم. ولی دارم. ...
- Get link
- X
- Other Apps
این پریود لعنتی نمیدونم چیه آدم به درد و بدبختیش عادت نمیکنه! باز خوبه با بالا رفتن سن دیگه وسط شب غرق در خون از خواب بیدار نمیشم و نصف شبی مجبور نیستم روتختی عوض کنم و یه دست لباس بشورم!! خوشحالم اینجا رو دارم. هیجانش مثل داشتن یه دونه جدیده که میذاری تو آب و باید منتظر بمونی، تصور کن ندونی دونه چیه حتی، نمیدونی قراره چه شکلی بشه، میوه بده یا نه، درخت بشه یا بته، گل بده یا فقط برگهای سبز درخشان داشته باشه. اینجا رو دوست دارم
- Get link
- X
- Other Apps
یه جای وبلاگ هم باید یه توضیحی بنویسم در مورد جمله اسم وبلاگ. یا اصلا اسمش رو عوض کنم! این جمله از کازوئو ایشیگوروست. نویسنده ژاپنی که لندن بزرگ شده. چند سال پیش هم جایزه نوبل ادبیات رو برد. من البته موراکامی رو بیشتر دوست دارم، بیشتر هم نوشته، گرچه موراکامی انگار یه جوریه که آدمها یا دوستش دارند یا ازش متنفرند. میگن ادا درمیآره موقع نوشتن و میخواد بگه خیلی چیزفهم و باحاله ولی خب من این حس رو نمیگیرم از نوشتههاش. این جمله از کتاب «بازمانده روز»ه که از روش یه فیلم هم ساخته شده که آنتونی هاپکینز توش بازی میکنه و نقش یه خدمتکار پیر یه خونه بزرگ رو داره. فیلم هم در هشت رشته نامزد اسکار شده بود و قدیمیه. جمله بالا دقیقا شرح شبهای منه. بچههای من هر دو زود میخوابند: ساعت هشت شب خونه ما زنگ تعطیلی زده میشه. از هشت تا ده وقت منه. میتونم فیلم ببینم، کتاب بخونم یا اصلا تو تخت دراز بکشم، تو اینستگرام چرخ بزنم، تو پینترست یا کندی کراش بازی کنم. نباید مواظب هر رفتار و هر حرفم باشم که چه تاثیری ممکنه روی بچهها بذاره و نمونه خوبی براشون باشم. اگر روز مفیدی بوده، که چه بهتر! اگرنه در همین...
- Get link
- X
- Other Apps
حتما باید هشتاد یورو پول میدادم که بفهمم وبلاگ نوشتن میتونه شغل من باشه و چقدر کیف میکنم ازش؟ آخ میخواستم کتابی بنویسم اینجا. حالا این بار هیجانزدهام. یا مثل سریالها که اولش یه جورایی شروع میشه و بعد کمکم بهتر میشه. مثال؟ سریال سکس اند د سیتی! اولش سارا جسیکا پارکر رو به دوربین حرف میزد! این سریال رو خواهر کوچولوم بهم معرفی کرد. با هم نشستیم به دیدن. دید من شوکه شدم و میدونه از یه چیزی بدم بیاد دیگه سخته برام ادامه دادنش، توضیح داد درست میشه و از چند قسمت بعد دیگه این کار رو نخواهد کرد! باز تو راه به وبلاگم فکر کردم که چی بنویسم. از کلاسهایی که رفتم و میرم یا ورقههای بادمجان که دارن تو فر سرخ میشن. که دوست دارم چه چیزهایی بنویسم. چه شکلی بشه وبلاگم. که مثلا نوشتههای هر ماه وسط صفحه باشه و بعد هم یه آرشیو زمانی داشته باشم و هم گوشه گوشه مثل کشوهای مختلف طبق موضوع دستهبندی کنم. حتی میتونم از تجربههای خریدهای اینترنتیم هم بگم. بیست سال پیش هنوز اینقدر دهکده جهانی بزرگ نشده بود. توپک و نوکمداد رفتن بیرون. بله! اینقدر بزرگ شدن که وقتی توپک از مدرسه برمیگرده...
- Get link
- X
- Other Apps
دوباره شدم آن دختر بیست و چند ساله که نمیدانست باید چه کند و سروکله میزد با تمپلت و عکسهایش به این امید که بتواند همه چیز را خودش درست کند و نمی توانست و در نهایت مجبور میشد کمک بگیرد! تا فونت را تغییر بدهم و رنگ و رویی بدهم به وبلاگم. مرحله بعد فکر کردن به این موضوع است که آدرس را به دوستانم بدهم یا نه، صبر کنم چند روز بنویسم بعد! تصمیمهای ریز ریز بیخود که در کل وقتی نگاه میکنی به آنها مهم نیستند ولی در لحظه میجوند مغز آدم را! فکر کنم اسپینوزا گفته بود که به همه چیز از دوربینی نگاه کنیم که کیلومترها طول آن است. شاید هم چنین حرفی نزده و من دوست داشتم فکر کنم این جمله از یک فیلسوف است که گاهی با فاصله به همه چیز، به زندگی خودم و مشکلاتم نگاه کنم تا بفهمم چقدر همه چیز ریز و بیاهمیت است. فقط این نقطه ته جمله هم واقعا میرفت ته جمله خیلی ازش ممنون میشدم و خوشبختیام کامل میشد!
- Get link
- X
- Other Apps
میگویند شروع کار سختترین قسمت هر کاری است. من ولی خیلی مطمئن نیستم. من برای شروع هر کاری هیجان دارم، هزار فکر و خیال و رویا. آنقدر مینشینم و فکر میکنم، رویاپردازی میکنم تا به آخر هر چیزی برسم و گاهی اصلا دیگر آن کار را شروع نمیکنم. برای من ادامه کارها سخت است. دلم میخواست در هر زمینه آماری وجود داشت. میتوانستم ببینم چند نفر در دنیا شبیه منند. شاید دانستن اینکه دو میلیارد و چهارصد و پنجاه شش میلیون و...- منتظر بودید همه عدد را بنویسم؟ یاد قسمتی از برنامه نود افتادم. وقتی میگفت یک عدد بین صد تا دویست هزار بگویید و خیلیها نمیتوانستند. جایی کسی شوخی کرده بود که فرق علی دایی با دیگران این است، چون شریف درس خوانده توانست عدد درستی بگوید! چیزهای بامزه و جک در ذهنم نمیماند ولی این در ذهنم ماند. مثل جک «چطوری گوزو» که روزی تعریف خواهم کرد.- نفر در دنیا شبیه منند، کمتر احساس بدی داشتم. اینکه میدانستم گروه بزرگی در دنیا وجود داریم که کارهایی را شروع میکنیم و تمام نمیکنیم. این بار ولی میخواهم این وبلاگ را ادامه بدهم، بشود قسمتی از من و زندگیام. فهرستی هم آماده کردهام از چیزهایی ک...