یه جای وبلاگ هم باید یه توضیحی بنویسم در مورد جمله اسم وبلاگ. یا اصلا اسمش رو عوض کنم!
این جمله از کازوئو ایشیگوروست. نویسنده ژاپنی که لندن بزرگ شده. چند سال پیش هم جایزه نوبل ادبیات رو برد. من البته موراکامی رو بیشتر دوست دارم، بیشتر هم نوشته، گرچه موراکامی انگار یه جوریه که آدمها یا دوستش دارند یا ازش متنفرند. میگن ادا درمیآره موقع نوشتن و میخواد بگه خیلی چیزفهم و باحاله ولی خب من این حس رو نمیگیرم از نوشتههاش.
این جمله از کتاب «بازمانده روز»ه که از روش یه فیلم هم ساخته شده که آنتونی هاپکینز توش بازی میکنه و نقش یه خدمتکار پیر یه خونه بزرگ رو داره. فیلم هم در هشت رشته نامزد اسکار شده بود و قدیمیه.
جمله بالا دقیقا شرح شبهای منه. بچههای من هر دو زود میخوابند: ساعت هشت شب خونه ما زنگ تعطیلی زده میشه. از هشت تا ده وقت منه. میتونم فیلم ببینم، کتاب بخونم یا اصلا تو تخت دراز بکشم، تو اینستگرام چرخ بزنم، تو پینترست یا کندی کراش بازی کنم. نباید مواظب هر رفتار و هر حرفم باشم که چه تاثیری ممکنه روی بچهها بذاره و نمونه خوبی براشون باشم. اگر روز مفیدی بوده، که چه بهتر! اگرنه در همین چند ساعت تصمیم میگیرم فردا روز بهتری باشه و انگار واقعا روز بهتری داشتم، حالم خوب میشه.
قبل از بچهها این موقع شب آهنگ میذاشتم و میرقصیدم. یادمه قبل از ازدواج هم گاهی وقتی همه خواب بودن واکمن به کمر و هدفون به گوش، وسط هال میرقصیدم. زمانی که فکر میکردم آیندهام مثل یک صفحه سفید، یا یک کیسه گل رسه و این منم که باید تصمیم بگیرم با اون چه کنم.
زندگی ولی مثل یه کاغذ سفید یا کیسه گل رس نیست
Comments
Post a Comment