حدود دو ماه پیش نوکمداد که سیزده سالش شده بهم گفت مامان! اونها -یعنی خانواده پدرش- تو رو دوست ندارن! منم گفتم مهم نیست برام! اونم خوشحال شد و گذشت. نتیجه دیدههاش بود، که مثلا زنگ میزنن هیچوقت حال من رو نمیپرسن، و باباش هم وقتی بیرونند به اونها زنگ میزنه و خلاصه مجموعهای از چیزها. حالا دیروز بهم میگه مامان! چه کار کردی اونها دوستت ندارند؟ مثل یه تیر بود به قلبم! همه این سالها تلاش کردم بچه دور بمونه از این داستانها و فکر کردم ظرف عشقش از هر جا پر بشه در کودکی و از هر کدوم از خانوادهها خوبه و مهم نیست من رو اذیت کردند، مهم اینه با بچه خوب باشند. چارهای نبود و بهش گفتم مگه تو کاری کردی که بعضیها تو مدرسه بدند با تو؟ گفت نه! حسودی میکنند و اینها! گفتم این هم همینه! گفت اینکه تو ازشون بهتری نباید باعث بشه از تو بدشون بیاد! گفتم آره و گذشت ولی از دیروز یه غمی رو دلمه غمگینم
Posts
Showing posts from June, 2021
- Get link
- X
- Other Apps
آخر هفته پیش در دو تا جلسه/ سمینار مختلف در مورد موضوعی حرف زده شد که برام جالب بود. یکی سمینار خودشناسی بود و یکی دیگه کلاس رهایی از اهمالکاری. خیلی اشاره کوتاهی شد به موضوع ولی چون تکرار شد برام جالب بود. که شاید درسی دارم برام. در سمینار خودشناسی مثالش این بود که بریم راهی کوهستانی برای گردش، ممکنه ماشین ما پنچر بشه، هوا بارونی باشه، و به هزار دلیل دیگه بد بگذره. یکی دیگه یه روز خوب میره اونجا و خیلی لحظات خوبی داره. بعد ما نمیتونیم بگیم اصلا کوهستان و گردش در کوهستان رو دوست ندارم و خیلی بدند، چون ما تجربه بدی داشتیم و برای یکی دیگه خوب بوده. کسی که مثال زد گفت هر دو داریم درست میگیم و منظورش این بود که برای هر کسی هر موضوعی یه جوره و یه تاثیری داره. در کلاس رهایی از اهمالکاری معلم گفت گاهی باید بفهمید چی خوشحالتون میکنه. مثالش این بود که میرید یه مهمونی تو باغ، میزبان توجه خاصی به ما میکنه، محیط خوبه، آدمها خوبند و بعد که تموم میشه، آدم فکر میکنه مهمونی توی باغ رو دوست داره! در صورتی که جریان این نیست! ما اون توجه و محیط رو دوست داشتیم و لذت بردیم. الان که نوشتم به...
- Get link
- X
- Other Apps
صورتم رو بین دستهاش گرفت و گفت همین خوبه. همین کافیه. راست میگه، مشکل اینه آدم بیشتر میخواد. هر لحظه. همکار بهرام، یه پرفسور خیلی کاردرست، سرطان گرفته. سرگیجه داشته، امآرآی و بعد تشخیص به غده تو مغز و بعد یکی هم تو ریه. شش ماه تا یکسال وقت داره. برای مشکل خودم میرفتم پیشش، سالی یک بار. هشت سالی میشه. هر بار میگفتیم باید خانوادگی آشنا بشیم با هم، که یه بار دعوتشون کنیم خونهمون با همسرش. شصت و چند سالش بود. چند سال دیگه میخواست بازنشست بشه و به کارهایی که دوست داره برسه. به هیچی نمیرسه. تموم میشه براش همه چیز. مدتیه چشمهام برای چند ثانیه تار میبینه. فقط فکر اینکه ممکنه یه غده تو مغزم باشه. که اگر همه چیز تموم بشه برام. اگر بفهمم شش ماه وقت دارم. چه میکنم؟ بچههام رو دوست دارم ولی دیگه چی؟ دیگه چی رو دوست دارم؟ دیگه کدوم قسمتم رو دوست دارم؟ مسئله من هیچوقت این نبوده که چیزی ازم به یادگار بمونه یا نه، چون یه کتاب ازم میمونه که خیلی هم دوستش دارم و ازش راضیام ولی خودم چی؟ لحظههای خوب و آرومی که صورتم بین دستهای کسی باشه که دوستم داره، که بهم بگه با این مو...
- Get link
- X
- Other Apps
مستم و خیلی خوبه. چرا صدای ماشین ظرقشویی نمیآد دیگه؟ کاش یکی یه آهنگ قشنگ میذاشت. مستی چقدر خوبه. خب گذاشته خودم یه آهنگ قری. حالا نمیتونم تمرکز کنم. امروز آمد و بهم گفت باید تصویر بزرگتر رو دید. خودش رو میگفت و میم رو. من دیروز بهش گفتم تو سپتامبر بیام بریم کمپینگ، دوتایی. گفت ایول. بار قبل پرسید خطرناک نیست؟ یعنی بعدها بخونم یادم میاد کی رو میگم و چی رو ؟ خسته نیستم دیگه. یه زمانی فقط خسته بودم. الان مثل آتشفشان در حال انفجارم. کاری باید کنم. کاری کاری کاری آهنگ عالم عشق از بانو حمیرا. خیلی خوبه. میشه باهاش رقصید. با کفش پاشنه بلند. تنهایی. وقتی او هم داره تنهایی یه گوشه دیگه اتاق میرقصه. زندگی فقط همین نیست. یا هست. پس چیه؟ چرا اینقدر احساسات مهمه برام؟ چرا نباشه؟ تصویر ذهنی من همیشه اون لحظه مرگه، وقتی داره همه چیز تموم میشه، فکر میکنم اون لحظه به چی فکر میکنم، چی برام مهمه؟ چی برات مهمه؟