شنبه و یکشنبه روز خانواده است.
شنبه رفتم رنگ و لعاب خریدیم با دوستم برای کار. اولین کوره وسیلهها پخت و وقت رنگ کردنشونه. تصمیم جدید اینه که باز بذارن کمکم مغازهها رو و شاید با تست فقط بشه وارد شد. از بسته بودن همه جا بهتره گرچه هنوز یه ترس و نگرانی هست.
یکشتبه میخواستم روز آرومی باشه. چند ماه بود شروع کرده بودم به بارخوانی وداع با اسلحه. بعد از اینکه فهمیدم ارنست همینگوی نه در هشتاد و چند سالگی، بلکه درشصت و چهار سالگی خودکشی کرده، خیلی دلم میخواست دوباره بخونمش. چقدر این مرد زیاد و فشرده زندگی کرده. وداع با اسلحه رو بیست و چند سال پیش خونده بودم. سالهایی که عجله داشتم و از روی همه چیز میپریدم که ببینم بعدش چی میشه، بعدش چه خبره. دیروز بالاخره کتاب تموم شد و داغونم کرد. حدود ساعت یک بود و رفتم خوابیدم تا چهار. مردی که به جنگ پشت میکنه، مردی که مشکل مالی نداره، مردی که تا حدی خوششانسه و براش اتفاقات به خوبی میگذره در نهایت به چنین پوچی و تنهایی میرسه. دردناک بود خیلی.
امروز از صبح مشغول رنگ زدن بودیم. هنوز به اندازه یک کوره پر ظرف نداریم. رنگ و لعاب مثل نقاشی نیست، رنگی که میزنی فرق میکنه و بعد از کوره یه چیز دیگه درمیاد و همین هیجانانگیزش میکنه.
هوا هم آفتابیه. سعی میکنم خوب بمونم. گرچه ناگهان خالی میشم. خوب میشم. خوب میشه. خوب میشیم...
Comments
Post a Comment