درونم آدمهای مختلفی زندگی میکنند. زنها و حتی مردهایی که گاهی اصلا هم شبیه هم نیستند. زنی الکلی کنار زنی که جاهطلب است، کت و شلوار شیک سفید میپوشد، کیف گرانقیمتی به دست میگیرد با کفشهای پاشنه بلند همرنگ کیف و میخواهد در کارش موفق باشد و مستقل باشد و قوی. مردی که عاشق زنهای زیبا میشود، برای زنها شعرهای زیبا میسراید و مردی که از خشونت هنگام سکس لذت میبرد. زنی که مادر است، زنی خانهدار، برای همسر و فرزندانش همه کار میکند و همین که دیگران از او راضیاند، خوشحالند و خوشبخت برایش کافی است و زنی که میخواهد بنویسد، هر روز و همیشه و حتی برنده جایزه نوبل ادبیات بشود. زن افسردهای که صبح تا شب روی مبل جلو تلویزیون مینشیند، در خودش و دنیای تلویزیون غرق میشود، هر چه دم دستش بیاید میخورد و زنی که فقط غذاهای سالم میخورد و ورزش میکند. میدود. کفشهای کتانیاش را به پا میکند و میدود. موهایش در باد تکان میخورد و میدود. بدون موسیقی، بدون هیچ صدایی. زنی که میدود، سبک و سریع. «مهم این است تو به کدام گرگ غذا میدهی.»
Posts
- Get link
- X
- Other Apps
روز دهم جنگ. دیروز مراسم پدرش بود. مراسم بزرگی که همه دعوت بودند. مرتب و شیک و زیبا بودم. از این به بعد دیگر فکر نمیکنم نزدیکترین افراد زندگیام نظرشان در موردم چیست، که آیا قدر من را میدانند یا نه، از امروز به بعد دموکراسی است! -الان که فکر میکنم میبینم برای شریک زندگیام هم همینطور بوده: دموکراسی. من به نزدیکترین افرادم حق رای بیشتری میدادم، برایم وزنههای سنگینتری بودند وقتی میخواستم تصمیمگیری کنم، در هر موردی. ولی انگار اینطور نیست، مهم نیست وقتت را برای فرزندت بگذاری یا یک غریبه، همین که کار خوبی کردی کافی است. من هیچوقت نمیتوانم به چنین جایی برسم، ولی همین که تلاش کنم طرز فکرم را تغییر بدهم کافیست. از این به بعد، طور دیگری زندگی خواهم کرد. در دهمین روز جنگ. یازده روز مانده به نوروز، من هم تغییری جدی را شروع خواهم کرد. از این به بعد من بچه قشنگ خودم خواهم بود.
- Get link
- X
- Other Apps
امروز صبح برادرم تو گروه نوشت شروع شد؟ شروع شده بود. حتی هیچکدوم نپرسیدیم چی. جنگی بود که همه منتظرش بودیم. همسرم هم ایرانه. خوشحالم قرص میخورم و میتونم کنترل کنم همه چیز رو. خودم رو. احساساتم رو. وجود داشتنم رو. همیشه فکر میکردم یه لحظهای در زندگیام وجود خواهد داشت که بعدش فکر میکنم اون آخرین لحظه خوشبختی من بود. دیروز فکر کنم اون ساعتها بود. وقتی روی مبل نشسته بودم و سریال میدیدم و قهوه و شکلات میخوردم. که آفتاب افتاده بود وسط اتاق. قبل از عید، اسفند ماه. بچهها مدرسه، آرامش، سکوت، ذهنی آزاد و رها. نمیخوام فکر کنم تموم شده دیگه همه چیز، ولی میدونم وسط یک طوفانم، باید مواظب بچههام باشم، و مواظب خودم حتی. این هم عمر ماست که میگذره....
- Get link
- X
- Other Apps
برای خواندن «لجن صورتی» بهتر است ایرانی نباشی. در این روزهای سخت بعد از دی ماه (دیگر مهم نیست بعد از دی ماه، بهمن است، همه فقط همینقدر میدانیم که دی ماه را از سر گذراندیم، بعضیهایمان هنوز نفس میکشیم و بعضیهایمان هم دیگر نه.) خواندن لجن صورتی را به کسی توصیه نمیکنم، گرچه کتابی است که خانم فرناندا تریاس آن را بسیار زیبا نوشته. من تا امروز دو کتاب از او خواندهام، پشت بام و لجن صورتی. شخصیت اصلی هر دو داستان یک زن است، زنی که مستاصل است و درمانده، ولی منفعل نیست. زنی که با وجود همه مشکلات، راهی برای زندگی پیدا میکند، برای ادامه دادن. لجن صورتی پر از تصویرهای عجیب است. تصویرهای آخرزمانی. روزگاری که دنیا به آخر رسیده، همه مریض شدهاند، غذا نیست، آدمها فرار میکنند و از هم حتی میترسند. زنی که از همسرش جدا شده، ولی هنوز رابطهاش را حفظ کرده، مادری که رابطهشان هیچوقت خوب نبوده و نگهداری از کودکی که کودک خودش نیست و دچار سندرومی است که همیشه گرسنه است. زندگی این زن می تواند زندگی تک تک ما باشد. هر زنی در هر جای دنیا. روابطمان هر شکلی داشته باشد، انگار که در برابر آینه...
- Get link
- X
- Other Apps
دیشب بالاخره با روانپزشک تماس گرفتم و برای فردا بهم وقت داد. خوب نیستم. ناتوانم. خسته. جان زندگی کردن ندارم. حدود شش هفته دیگه جلسه کتابخوانی دارم. باید خوشحال باشم، حتی پول هم میدهند، ولی هیچ حسی ندارم. کتابم به فارسی چاپ خواهد شد، باید خوشحال باشم، ولی باز هم هیچ حسی ندارم. خستهام حتی. توان اینکه بلند شوم و کاری کنم را ندارم. بیانگیزه. تلخ. سیاه. کتابم را فرستادند باید بخوانم دوباره و بنویسم در موردش. توان ندارم. داستان سوم تمام شده، کمی مانده، خیلی کم، توان ندارم. کلاس انگلیسی امروز صبحم را کنسل کردم، بدون دلیل، خودم را زدم به مریضی، توان ندارم. نوکمداد استرس دارد برای مدرسه، تصور استرسش، که سال دیگر بخواهد برود و دور دنیا را بچرخد، که توپک باید درس بخواند و نمیخواند و هر لحظه منتظر یک مصیبتم از طرف مدرسه که کار بدی کرده باشد یا نمیدانم چه حتی. یک نگرانی دائمی که فقط برای من است. که کسی نمیفهمد. استادم نوشت از کتاب خودت بگذار بگویم تو تنها نیستی ولی این روزها تنها حسم تنهاییست. که هیچکس من را نمیفهمد. این درد را. این نگرانی را. که اگر روزی چیزی خراب شود، اگر مشکلی...
- Get link
- X
- Other Apps
متوجه یه نکته باریکتر از مو شدم. همه این سالها،که فکر میکردم عاشق او هستم، عاشقش نبودم! چون میدونستم ممکن نیست با هم بتونیم زندگی کنیم، نه فقط به خاطر شرایط، به خاطر اخلاقمون، به خاطر شخصیتهامون. ممکن نبود بتونیم زندگی مشترک خوبی داشته باشیم. فهمیدم همه این مدت، من تحسینش میکردم. در حقیقت میخواستم «او» باشم. به جای او زندگی کنم. او را داشته باشم تا اون زندگی را داشته باشم. درک عجیبی بود از همه چیز. حتی از عشق.
- Get link
- X
- Other Apps
امروز خوب نبود. فرقی با دیروز نداشت، ولی ناامید بودم. از اینکه کسی حمایت نمیکنه. از اینکه ناشر جواب نمیده. از اینکه تنهای تنهام. حتما کسانی حمایت کردن، ولی خب خبردار نشدم. خودم از ا و کتابش حمایت کردم تا جای ممکن، هیچکس این شکلی از من پشتیبانی نکرد. نه فقط از ا، از آدمهای دیگه هم حمایت کردم همیشه. باید شکرگذار باشم که در شرایطی هستم که میتونم حمایت کنم، نباید نگران چیزی باشم، ولی خب باز تو دلم میمونه که برای من کسی نبود. به کتابخونهها ایمیل زدم. اول دو تا جواب رد گرفتم. اون هم شد قوز بالا قوز. بعد ولی سه تا جواب مثبت گرفتم. ولی خسته و ناتوانم. سخته تنهایی، سخته