دوباره  شدم آن دختر بیست و چند ساله که نمی‌دانست باید چه کند و سروکله می‌زد با تمپلت‌ و عکس‌هایش به این امید که بتواند همه چیز را خودش درست کند و نمی توانست و در نهایت مجبور میشد کمک بگیرد! تا فونت را تغییر بدهم و رنگ و رویی بدهم به وبلاگم.


مرحله بعد فکر کردن به این موضوع است که آدرس را به دوستانم بدهم یا نه، صبر کنم چند روز بنویسم بعد! تصمیم‌های ریز ریز بیخود که در کل وقتی نگاه می‌کنی به آنها مهم نیستند ولی در لحظه می‌جوند مغز آدم را! فکر کنم اسپینوزا گفته بود که به همه چیز از دوربینی نگاه کنیم که کیلومترها طول آن است. شاید هم چنین حرفی نزده و من دوست داشتم فکر کنم  این جمله از یک فیلسوف است که گاهی با فاصله به همه چیز، به زندگی خودم و مشکلاتم نگاه کنم تا بفهمم چقدر همه چیز ریز و بی‌اهمیت است.


فقط این نقطه ته جمله هم واقعا می‌رفت ته جمله خیلی ازش ممنون می‌شدم و خوشبختی‌ام کامل می‌شد!  

Comments

Popular posts from this blog