دلم براتون تنگ شده بود :) برای خودم در اینجا و برای نوشتن. چقدر حس عجیبی داره. انگار دوباره کوچولو شدم، با خودم حرف میزنم، فکر اینکه هر چیزی رو چطور بگم ولی دیگه همزمان کوچولو نیستم، یک عالمه تجربه و فکر جدید. همزمان دو تا آدمم انگار.
سال گذشته برای من سال خیلی مفیدی بود. اولین نتیجه مهمم این بود که چقدر به صورت غیرحضوری و آنلاین مفیدترم و کارهای بیشتری انجام میدم. هنوز نفهمیدم دقیقا چرا. یک مقدارش شاید برگردم به غیراجتماعی بودنم. نمیدونم گفتم و میدونید یا نه ولی من خیلی در زمان محدود میتونم در جمع حضور داشته باشم. بعد انرژیم تموم میشه. سختمه چند ساعت پشت سر هم در گروه کار کنم. نیاز دارم به زمانی که تنها باشم برای خودم. بلد نیستم در جمع باشم و به قول خواهر کوچولوم برم تو اِستندبای! و همین سخت میکنه همه چیز رو برام.
دلم میخواد «متفکر» بشم. عارف. نمیدونم کلمه درستش چیه. بشینم فکر کنم و عمیق بشم.... من هنوز گاهی در آینه به خودم نگاه میکنم، به چشمهای خودم و میگم این منم؟ این «من» یعنی چی اصلا؟ از کجا آمدم؟ بعدش چی میشه؟ دلم میخواست به خدا اعتقاد نداشتم. ولی دارم. ته دلم حس میکنم یه چیزی هست. یاد آموزههای دینی کودکی میافتم و فکر میکنم نکنه ریشه اونهاست و ربطی به فکرهای خودم نداره؟ هنوز نمیتونم مدت طولانی به اعماق چشمانم نگاه کنم.
شما آخرین بار که در آینه ایستادید و به عمق چشمهاتون نگاه کردید کی بود؟
چه مدت؟
من هم همیشه، از این `من` که در آینه میبینم در عجبم....این من یعنی چی....
ReplyDelete