حتما باید هشتاد یورو پول میدادم که بفهمم وبلاگ نوشتن میتونه شغل من باشه و چقدر کیف میکنم ازش؟
آخ میخواستم کتابی بنویسم اینجا. حالا این بار هیجانزدهام. یا مثل سریالها که اولش یه جورایی شروع میشه و بعد کمکم بهتر میشه. مثال؟ سریال سکس اند د سیتی! اولش سارا جسیکا پارکر رو به دوربین حرف میزد! این سریال رو خواهر کوچولوم بهم معرفی کرد. با هم نشستیم به دیدن. دید من شوکه شدم و میدونه از یه چیزی بدم بیاد دیگه سخته برام ادامه دادنش، توضیح داد درست میشه و از چند قسمت بعد دیگه این کار رو نخواهد کرد!
باز تو راه به وبلاگم فکر کردم که چی بنویسم. از کلاسهایی که رفتم و میرم یا ورقههای بادمجان که دارن تو فر سرخ میشن. که دوست دارم چه چیزهایی بنویسم. چه شکلی بشه وبلاگم. که مثلا نوشتههای هر ماه وسط صفحه باشه و بعد هم یه آرشیو زمانی داشته باشم و هم گوشه گوشه مثل کشوهای مختلف طبق موضوع دستهبندی کنم. حتی میتونم از تجربههای خریدهای اینترنتیم هم بگم. بیست سال پیش هنوز اینقدر دهکده جهانی بزرگ نشده بود.
توپک و نوکمداد رفتن بیرون. بله! اینقدر بزرگ شدن که وقتی توپک از مدرسه برمیگرده -توپک هشت سالشه و نوکمداد سیزده- چند یورو میگیرن و میرن از پمپ بنزین سر کوچه یه چیزی میخرن و برای خودشون راه میرن، حرف میزنن و میخورن. خیلی دوست دارم بدونم چه حرفهایی میزنن با هم ولی بهم نمیگن. هر بار پرسیدم میگن یادمون نیست! فرقی نداره نمیخوان بگن یا یادشون نیست، مهم اینه دیدم میتونن مدتها با هم گفتگو کنن و قند تو دل من آب میشه.
خیلی هیجانزدهام اینجا رو دارم. به قول شکیلا:
پر واژه باد!
Comments
Post a Comment