در کوره رو باز کردم، لعاب رقیق بوده و ریده به ظرف قشنگم. میخواستم فیروزهای بشه یه رنگ سبز آبی زشت مزخرف چند دست بدی شده که حد نداره! نشستم ببینم میشه دوباره یه لایه لعاب روش زد و گذاشت تو کوره یا نه. غرغرو و بداخلاقم
دوباره از دیروز به مرگ فکر میکنم. به اینکه چقدر خوبه. چند روز صبر کنم بعد از دکترم بپرسم ممکنه اثر کم کردن دارو باشه؟ دیروز وقتی داشتم به صدای موج گوش میکردم، به جای تمرکز، فکر کردم بالای یه صخره ایستادم و بعد بپرم پایین. چه آرامش خوبی داشت.... احساس میکنم وارد یه بازی اشتباه شدم. این بازی من نبود. این بازی دنبال پول دویدن و کار و خونه و ماشین و... من اون آدمیام که وقتی بیست سالم بود میگفتم ترجیح میدهم جسدی را که باید به دوش بکشم لاغر باشد و غذا خوردن دوست نداشتم. چی شد شدم این آدم گامبو که مدام در حال خوردنه؟ بچه بودیم با برادرم نوبتی فوتبال و بدمینتون بازی میکردیم. برادرم فوتبال دوست داشت. اولش شاید سنگ قیچی کاغذ میکردیم و بعد دیگه هر کسی برنده میشد انتخاب میکرد چه بازی کنیم. این خوبی رو داشت که اگه تلاش میکردم، وقتی برنده میشدم، میتونستم بازی رو عوض کنم. الان احساس میکنم حتی وقتی برنده میشم، باز بازی عوض نمیشه. هرچقدر تلاش کنم، هر چی دست و پا بزنم، هیچی عوض نمیشه. یه لحظه فکر میکنم بزنم زیر همه چیز، بعد به بچهها فکر میکنم و میگم صبر کنم. خستهام...
Comments
Post a Comment