داشتم خل می‌شدم. از دیروز البته. دیشب رفتم پایین و کمی کار کردم. کار کردن با گل و ساختن ظرف‌های سفالی حس خوبی داره. صبح ولی هنوز خوب نبودم. زدم بیرون. شنیدن صدای پرنده‌ها و دیدن جوونه درخت‌ها و گل‌های زرد و شکوفه‌های سفید و صورتی خیلی خوب بود. با یه دوست تلفنی حرف زدم. دوستی که زندگی عجیبی داشته. بالا و پایین زیاد. عجیبه بعضی‌ها جا می‌گیرن تو قلب آدم. عجیب. ن دیروز بهم از حسش گفت که منطقی نیست، حس احمقانه‌ای که باهاش می‌جنگ، اینکه دوست نداره کسی دور و برم باشه، حسی که با طرز فکرش هم سازگار نیست، و من دلم لرزید. چقدر احساسات آدم‌ها چیز عجیبیه. خواستن و حس مالکیت همزمان با آزادی و رهایی. هم دلم می‌خواد وصل باشم به یه آدمی و هم می‌خوام پرواز کنم و بتونم برم. قراره بریم سفر دوتایی، یعنی می‌شه یه روز...؟ 

Comments

Popular posts from this blog