روز دهم جنگ.

دیروز مراسم پدرش بود. مراسم بزرگی که همه دعوت بودند. مرتب و شیک و زیبا بودم. از این به بعد دیگر فکر نمی‌کنم نزدیک‌ترین افراد زندگی‌ام نظرشان در موردم چیست، که آیا قدر من را می‌دانند یا نه، از امروز به بعد دموکراسی است! -الان که فکر می‌کنم می‌بینم برای شریک زندگی‌ام هم همینطور بوده: دموکراسی. من به نزدیک‌ترین افرادم حق رای بیشتری می‌دادم، برایم وزنه‌های سنگین‌تری بودند وقتی می‌خواستم تصمیم‌گیری کنم، در هر موردی. ولی انگار اینطور نیست، مهم نیست وقتت را برای فرزندت بگذاری یا یک غریبه، همین که کار خوبی کردی کافی است. من هیچوقت نمی‌توانم به چنین جایی برسم، ولی همین که تلاش کنم طرز فکرم را تغییر بدهم کافیست.

از این به بعد، طور دیگری زندگی خواهم کرد.

در دهمین روز جنگ. یازده روز مانده به نوروز، من هم تغییری جدی را شروع خواهم کرد. از این به بعد من بچه قشنگ خودم خواهم بود. 

Comments

Popular posts from this blog