دیشب بالاخره با روانپزشک تماس گرفتم و برای فردا بهم وقت داد. خوب نیستم. ناتوانم. خسته. جان زندگی کردن ندارم. حدود شش هفته دیگه جلسه کتابخوانی دارم. باید خوشحال باشم، حتی پول هم میدهند، ولی هیچ حسی ندارم. کتابم به فارسی چاپ خواهد شد، باید خوشحال باشم، ولی باز هم هیچ حسی ندارم. خستهام حتی. توان اینکه بلند شوم و کاری کنم را ندارم. بیانگیزه. تلخ. سیاه.
کتابم را فرستادند باید بخوانم دوباره و بنویسم در موردش. توان ندارم. داستان سوم تمام شده، کمی مانده، خیلی کم، توان ندارم. کلاس انگلیسی امروز صبحم را کنسل کردم، بدون دلیل، خودم را زدم به مریضی، توان ندارم. نوکمداد استرس دارد برای مدرسه، تصور استرسش، که سال دیگر بخواهد برود و دور دنیا را بچرخد، که توپک باید درس بخواند و نمیخواند و هر لحظه منتظر یک مصیبتم از طرف مدرسه که کار بدی کرده باشد یا نمیدانم چه حتی. یک نگرانی دائمی که فقط برای من است. که کسی نمیفهمد. استادم نوشت از کتاب خودت بگذار بگویم تو تنها نیستی ولی این روزها تنها حسم تنهاییست. که هیچکس من را نمیفهمد. این درد را. این نگرانی را. که اگر روزی چیزی خراب شود، اگر مشکلی پیش بیاید، تقصیر من است و همه من را مقصر خواهند دانست. تربیت بچهها. این زندگی. خستهام از همه چیز و همه کس. کاش میتوانستم بگویم رهایم کنید. نه مادر خوبیام، نه همسر خوبی، نه بچه خوبی، نه فامیل خوبی، نه دوست خوبی، نه نویسنده خوبی. من هیچی نیستم. رهایم کنید.
Comments
Post a Comment