امروز صبح برادرم تو گروه نوشت شروع شد؟ شروع شده بود. حتی هیچکدوم نپرسیدیم چی. جنگی بود که همه منتظرش بودیم. همسرم هم ایرانه. خوشحالم قرص می‌خورم و می‌تونم کنترل کنم همه چیز رو. خودم رو. احساساتم رو. وجود داشتنم رو.

همیشه فکر می‌کردم یه لحظه‌ای در زندگی‌ام وجود خواهد داشت که بعدش فکر می‌کنم اون آخرین لحظه خوشبختی من بود. دیروز فکر کنم اون ساعت‌ها بود. وقتی روی مبل نشسته بودم و سریال می‌دیدم و قهوه و شکلات می‌خوردم. که آفتاب افتاده بود وسط اتاق. قبل از عید، اسفند ماه. بچه‌ها مدرسه، آرامش، سکوت، ذهنی آزاد و رها. 

نمی‌خوام فکر کنم تموم شده دیگه همه چیز، ولی می‌دونم وسط یک طوفانم، باید مواظب بچه‌هام باشم، و مواظب خودم حتی. این هم عمر ماست که می‌گذره.... 

Comments

Popular posts from this blog