برای خواندن «لجن صورتی» بهتر است ایرانی نباشی. در این روزهای سخت بعد از دی ماه (دیگر مهم نیست بعد از دی ماه، بهمن است، همه فقط همینقدر می‌دانیم که دی ماه را از سر گذراندیم، بعضی‌هایمان هنوز نفس می‌کشیم و بعضی‌هایمان هم دیگر نه.) خواندن لجن صورتی را به کسی توصیه نمی‌کنم، گرچه کتابی است که خانم فرناندا تریاس آن را بسیار زیبا نوشته. من تا امروز دو کتاب از او خوانده‌ام، پشت بام و لجن صورتی. شخصیت اصلی هر دو داستان یک زن است، زنی که مستاصل است و درمانده، ولی منفعل نیست. زنی که با وجود همه مشکلات، راهی برای زندگی پیدا می‌کند، برای ادامه دادن. 

لجن صورتی پر از تصویرهای عجیب است. تصویرهای آخرزمانی. روزگاری که دنیا به آخر رسیده، همه مریض شده‌اند، غذا نیست، آدم‌ها فرار می‌کنند و از هم حتی می‌ترسند. زنی که از همسرش جدا شده، ولی هنوز رابطه‌اش را حفظ کرده، مادری که رابطه‌شان هیچوقت خوب نبوده و نگهداری از کودکی که کودک خودش نیست و دچار سندرومی است که همیشه گرسنه است. 

زندگی این زن می تواند زندگی تک تک ما باشد. هر زنی در هر جای دنیا. روابطمان هر شکلی داشته باشد، انگار که در برابر آینه‌ای قرار گرفته باشد که سطحش ناصاف است: گوشه و کنار و مرزها جابه‌جا شده‌اند و شکلی که در آینه می‌بینیم تصویر از شکل افتاده‌ایست از آنچه باید باشد. رابطه‌هایمان با والدینمان نه فقط سالم نیست، که حتی زیبا هم نیست. دوستشان داریم چون مادر و پدر ما هستند، چون در کودکی فقط آنها را داشته‌ایم، با وجود همه بلاهایی که بر سر ما و روح و روانمان آورده‌اند. هیچوقت بند نافمان بریده نشده، هر جای دنیا باشیم همچنان به آنها وصلیم و نگاهمان به آنهاست. که ما را ببینند و از ما تعریف کنند. دست بزنند و تشویقمان کنند که کارمان خوب بوده، مهم نیست چه کاری. حتی گاهی همان کاری را انجام می‌دهیم که از ما می‌خواهند: با همان کسی ازدواج می‌کنیم که آنها می‌گویند و همان زمانی بچه‌دار می‌شویم که آنها می‌گویند و همان تعداد بچه که آنها دوست دارند. نوه‌ها را به دیدنشان می‌بریم و انتظار داریم به ما لبخندی بزنند و برای اولین بار در زندگی تاییدمان کنند، آرزویی که هیچوقت برآورده نمی‌شود. همیشه چیز بیشتری هست که از ما انتظار دارند و می‌خواهند. همیشه  کسی را می‌شناسند که شغل بهتری دارد، موفق‌تر است، خانه بزرگ‌تر دارد و به پدر و مادرش بیشتر سر می‌زند. والدین ما هم مثل کودکانمان به سندرومی دچار شده‌اند که هیچوقت سیر نمی‌شوند و ما هر چه تلاش کنیم نمی‌توانیم آنها را راضی کنیم. 

روابطمان با همسرمان هم دست کمی از بقیه روابط ندارد. شاید جدا شویم، ولی همیشه به هم وصلیم. شاید در یک خانه زندگی کنیم ولی دو زندگی جدا داشته باشیم،‌ ولی باز نمی‌توانیم بی‌تفاوت باشیم. همیشه روی ما و زندگی‌ ما تاثیر نمی‌گذارند و این تاثیر هیچوقت خوب نیست.

بعد از خواندن کتاب، بعد از نوشتن همه اینها، به این نتیجه می‌رسم که مشکل از والدین ما، بچه‌هایمان یا حتی شریک زندگی ما نیست. مشکل ماییم. مایی که بلد نیستیم روابط سالمی بسازیم. مایی که نمی‌دانیم کدام لحظه باید دست بکشیم و برویم. مایی که حتی نمی‌دانیم چه می‌خواهیم و برای رسیدن به چیزی که می‌خواهیم که باید چه کنیم. ما فراموش کرده‌ایم چه آروزیی داریم. اطراف ما غرق در لجن صورتی شده که با اینکه کلمه‌اش قشنگ است و به نظر خوشرنگ، ولی هیچ زیبایی ندارد.


Comments