متوجه یه نکته باریکتر از مو شدم.
همه این سالها،که فکر میکردم عاشق او هستم، عاشقش نبودم! چون میدونستم ممکن نیست با هم بتونیم زندگی کنیم، نه فقط به خاطر شرایط، به خاطر اخلاقمون، به خاطر شخصیتهامون. ممکن نبود بتونیم زندگی مشترک خوبی داشته باشیم. فهمیدم همه این مدت، من تحسینش میکردم. در حقیقت میخواستم «او» باشم. به جای او زندگی کنم. او را داشته باشم تا اون زندگی را داشته باشم. درک عجیبی بود از همه چیز. حتی از عشق.
Comments
Post a Comment