صورتم رو بین دستهاش گرفت و گفت همین خوبه. همین کافیه.
راست میگه، مشکل اینه آدم بیشتر میخواد. هر لحظه.
همکار بهرام، یه پرفسور خیلی کاردرست، سرطان گرفته. سرگیجه داشته، امآرآی و بعد تشخیص به غده تو مغز و بعد یکی هم تو ریه. شش ماه تا یکسال وقت داره. برای مشکل خودم میرفتم پیشش، سالی یک بار. هشت سالی میشه. هر بار میگفتیم باید خانوادگی آشنا بشیم با هم، که یه بار دعوتشون کنیم خونهمون با همسرش. شصت و چند سالش بود. چند سال دیگه میخواست بازنشست بشه و به کارهایی که دوست داره برسه.
به هیچی نمیرسه. تموم میشه براش همه چیز.
مدتیه چشمهام برای چند ثانیه تار میبینه. فقط فکر اینکه ممکنه یه غده تو مغزم باشه. که اگر همه چیز تموم بشه برام. اگر بفهمم شش ماه وقت دارم. چه میکنم؟ بچههام رو دوست دارم ولی دیگه چی؟ دیگه چی رو دوست دارم؟ دیگه کدوم قسمتم رو دوست دارم؟ مسئله من هیچوقت این نبوده که چیزی ازم به یادگار بمونه یا نه، چون یه کتاب ازم میمونه که خیلی هم دوستش دارم و ازش راضیام ولی خودم چی؟ لحظههای خوب و آرومی که صورتم بین دستهای کسی باشه که دوستم داره، که بهم بگه با این موهای فرفریت، که برم مسافرت،که جدا بشم از همه چیز و همه کس، از این نقشی که توش گرفتار شدم.
دلم میخواد آزاد بشم
Comments
Post a Comment