حدود دو ماه پیش نوکمداد که سیزده سالش شده بهم گفت مامان! اونها -یعنی خانواده پدرش- تو رو دوست ندارن! منم گفتم مهم نیست برام! اونم خوشحال شد و گذشت.
نتیجه دیدههاش بود، که مثلا زنگ میزنن هیچوقت حال من رو نمیپرسن، و باباش هم وقتی بیرونند به اونها زنگ میزنه و خلاصه مجموعهای از چیزها.
حالا دیروز بهم میگه مامان! چه کار کردی اونها دوستت ندارند؟
مثل یه تیر بود به قلبم! همه این سالها تلاش کردم بچه دور بمونه از این داستانها و فکر کردم ظرف عشقش از هر جا پر بشه در کودکی و از هر کدوم از خانوادهها خوبه و مهم نیست من رو اذیت کردند، مهم اینه با بچه خوب باشند.
چارهای نبود و بهش گفتم مگه تو کاری کردی که بعضیها تو مدرسه بدند با تو؟ گفت نه! حسودی میکنند و اینها! گفتم این هم همینه! گفت اینکه تو ازشون بهتری نباید باعث بشه از تو بدشون بیاد! گفتم آره و گذشت
ولی از دیروز یه غمی رو دلمه
غمگینم
Comments
Post a Comment