آخر هفته پیش در دو تا جلسه/ سمینار مختلف در مورد موضوعی حرف زده شد که برام جالب بود. یکی سمینار خودشناسی بود و یکی دیگه کلاس رهایی از اهمالکاری. خیلی اشاره کوتاهی شد به موضوع ولی چون تکرار شد برام جالب بود. که شاید درسی دارم برام.
در سمینار خودشناسی مثالش این بود که بریم راهی کوهستانی برای گردش، ممکنه ماشین ما پنچر بشه، هوا بارونی باشه، و به هزار دلیل دیگه بد بگذره. یکی دیگه یه روز خوب میره اونجا و خیلی لحظات خوبی داره. بعد ما نمیتونیم بگیم اصلا کوهستان و گردش در کوهستان رو دوست ندارم و خیلی بدند، چون ما تجربه بدی داشتیم و برای یکی دیگه خوب بوده. کسی که مثال زد گفت هر دو داریم درست میگیم و منظورش این بود که برای هر کسی هر موضوعی یه جوره و یه تاثیری داره.
در کلاس رهایی از اهمالکاری معلم گفت گاهی باید بفهمید چی خوشحالتون میکنه. مثالش این بود که میرید یه مهمونی تو باغ، میزبان توجه خاصی به ما میکنه، محیط خوبه، آدمها خوبند و بعد که تموم میشه، آدم فکر میکنه مهمونی توی باغ رو دوست داره! در صورتی که جریان این نیست! ما اون توجه و محیط رو دوست داشتیم و لذت بردیم.
الان که نوشتم به نظرم رسید شاید خیلی شبیه هم نباشند، چرا تو ذهن من شبیه بودند پس؟ :)) از یه ریشهاند انگار... نه؟
Comments
Post a Comment