دیشب خوابت را دیدم.  بعد از اینکه فهمیدم «تاف گای» این رابطه منم، نه تو. خواب دیدم باید از روی یک پل رد می‌شدیم، پل که نه! تکه چوبی بود که بین دو تکه سنگ انداخته بودند، چهار پنج قدم بیشتر نبود، ولی زیرش دره‌ای عمیق بود. تو گفتی اول از روی آن رد بشوی. یا شاید حرفی هم نزدیم و تو اول رفتی روی آن. من پشتت بودم. قرار بود مواظبت باشم. دستم روی شانه‌ات بود که بگویم مطمئن است همه چیز، برو جلو. تو ولی نمی‌رفتی، یک قدم پیش می‌گذاشتی ولی تکیه‌ات به عقب بود، به دست من. می‌گفتم وزنت را ننداز روی من، توان نداشتم، تو ولی گوش نمی‌کردی، جلو نمی‌رفتی، از روی پل رد نمی‌شدی. 

در خواب در آغوشم گرفتی. یادم نیست قبل از پل بود یا بعدش. محکم. طولانی. رهایم نمی‌کردی. می‌خواستم از دستت رها شوم. مدام فشار دستانم را دور بدنت کم می‌کردم که بفهمی آغوش به پایان رسیده، توجه نمی‌کردی ولی. محکم در آغوش گرفته بودی من را.

اینها همه داستان ذهن من است، می‌دانم. تو از روی همه پل‌های زندگی گذشته‌ای، صدها پل از من دور شده‌ای و اگر روزی در آغوشم بگیری، برای چند ثانیه بیشتر نخواهد بود و دیگر گردنم را نخواهی بوسید، خوابی که من دیدم فرافکنی ذهن من است که دوست دارد تو هنوز عاشقش باشی و فهمیده آن که در این رابطه باید بتواند راحت‌تر دل بکند، منم و نه تو. که من تاف گای داستانمان هستم، با چهارمین کتابی که شروع به نوشتنش کرده‌ام، با زندگی موفقم، با آرامشی که دارم، با اینکه دیگر محتاج کسی نیستم. 

من بزرگ‌ترین «فن» تو بودم. شاید می‌دانستی، شاید هم نه. دیگر فرقی نمی‌کند. از دیروز به بعد، من بزرگ‌ترین فن خودم خواهم بود. با تمام چیزهایی که تجربه کردم، با همه تغیرها، با تمام داستان‌هایی که داشتم و خواهم داشت. با جنون نوشتنم. 

من روزی نوبل ادبیات را از آن خود خواهم کرد و آن روز هیچ حسرتی در دل من نیست. 

Comments

Popular posts from this blog