باز دم تولدم شد، یا هر مناسبت دیگه و من اولین تصمیمی که میگیرم اینه که بنویسم! دیروز با آهنگ ناز ناز اندی پنج دقیقه و پنجاه و پنج ثانیه رقصیدم. بعدش حسم خیلی خوب بود. الان هم یه آهنگ بذارم برقصم. بعدش حسم بهتر خواهد بود. با اینکه صبح خوب بود. سکس همیشه خوبه و باعث میشه هورمونهام تنظیم بشن و شاد و آروم بشم. کاش میشد مثل ورزش یه برنامه سکس مرتب هم گذاشت. خودارضایی فرق میکنه با سکس، همون حس رو نداره. چطور هورمونها فرقش را میفهمن نمیدونم. بدن انسان چیز عجیبیه. در حال بازخوانی داستان سومم. طرحی دارم برای داستان چهارم. میخوام شروع کنم درس خواندن. باید امتحان تافل بدم اول. تلفظ کلمه تافل رو هم بلد نیستم درست! دخترم میگفت میشه باهات روراست باشم چند لحظه؟ تو مشکل کلمه نداری، مشکل تلفظ داری! خب چه کار کنم دختر جانم؟ برگردم به کودکی و برم کشور انگلیسی زبان؟ من باید بنویسم. نباید ناامید بشم. نباید غرق بشم در بیهودگی و پوچی. من فقط خودم را دارم و هیچوقت برای هیچ چیزی دیر نیست.
دوباره از دیروز به مرگ فکر میکنم. به اینکه چقدر خوبه. چند روز صبر کنم بعد از دکترم بپرسم ممکنه اثر کم کردن دارو باشه؟ دیروز وقتی داشتم به صدای موج گوش میکردم، به جای تمرکز، فکر کردم بالای یه صخره ایستادم و بعد بپرم پایین. چه آرامش خوبی داشت.... احساس میکنم وارد یه بازی اشتباه شدم. این بازی من نبود. این بازی دنبال پول دویدن و کار و خونه و ماشین و... من اون آدمیام که وقتی بیست سالم بود میگفتم ترجیح میدهم جسدی را که باید به دوش بکشم لاغر باشد و غذا خوردن دوست نداشتم. چی شد شدم این آدم گامبو که مدام در حال خوردنه؟ بچه بودیم با برادرم نوبتی فوتبال و بدمینتون بازی میکردیم. برادرم فوتبال دوست داشت. اولش شاید سنگ قیچی کاغذ میکردیم و بعد دیگه هر کسی برنده میشد انتخاب میکرد چه بازی کنیم. این خوبی رو داشت که اگه تلاش میکردم، وقتی برنده میشدم، میتونستم بازی رو عوض کنم. الان احساس میکنم حتی وقتی برنده میشم، باز بازی عوض نمیشه. هرچقدر تلاش کنم، هر چی دست و پا بزنم، هیچی عوض نمیشه. یه لحظه فکر میکنم بزنم زیر همه چیز، بعد به بچهها فکر میکنم و میگم صبر کنم. خستهام...
Comments
Post a Comment