چقدر دردناکه که در این شلوغی زندگی در نهایت اینجا برمیگردم و چه خوشبختم که اینجا رو دارم. البته که نمیدونم اینجایی که مینویسم به کدوم آدرسم وصله و اصلا چه کسانی آدرس اینجا رو دارن و خونده میشم یا نه و چقدر باید سانسور کنم خودم رو ولی خب... باید مینوشتم.
ده روز دیگه میریم سفر.
بعد از چند ساله که میبینمش؟ خودم هم باورم نمیشه. وقتی گردنم را بویید اولین بار که دیدیم هم رو بغل کردیم. انگار هزار سال پیش بود و انگار همه زندگیام دوستش داشتم. انگار همیشه بوده. و حالا آدم جدیدی که با نگاهش و لبخندش میتونه من رو از خودم جدا کنه. خودم. زندگیام. هرکدوم به تنهایی برای یک نفر کافیه و من که از ترس تجربه نکردن، نگرانی داشتن یک زندگی، در هیچ لحظهای خودم را رها نمیکنم، با هیچ چیز یکی نمیشم، همیشه قسمتی از ذهنم بیداره و بهم هشدار میده که مطمئنی؟ یادته یک زندگی بیشتر نداری؟ لحظه مرگ پشیمان نخواهی شد؟ و من شبیه شنل قرمزی شدم که همانطور که سبد به دست و آوازخوان در جنگل راه میروم، خودم را تکه تکه میکنم و هر تکهام را در قسمتی از راه میگذارم که هم لحظه و تجربهای را از دست ندهم و هم بتوانم مسیرم را ادامه بدهم. تا کی و کجا میتوانم اینطور ادامه بدهم؟
Comments
Post a Comment