کتاب دوم هم تموم شد و مشغول داستان سومم. نوشتن تنها چیزیست که باتری من رو پر میکنه، هیچ کار هنری دیگه برام اینطور نیست. هیچ کار دیگه. پیاده روی هم خوشحالم میکنه، ولی چون معمولا ایده نوشتن به ذهنم میاد! دیروز هیچی ننوشتم و به جاش دویست هزار و سیصد کالری خوردم! بعد شام با دخترم چند تکه هویج و سیبزمینی پخته برداشتم بخورم، میگه چرا اینقدر کم؟ نگرانم میشه کم بخورم، کوچولوی هفده ساله! وای هفته سالش شد امسال! اسمش نوکمداد بود! با اون چشمهاش! گفتم خیلی خوردم امروز و گفتم ننوشتم حالم خوب نبوده و به جاش خوردم. گفت چی خوردی؟ چی دوست داشتی بخوری؟ نه یادم بود چی خوردم، نه میدونستم چی دوست دارم بخورم! گفت تیرامیسو درست کنم؟ گفتم نهههههه! و بعد سعی کرد کمکم کنه. گفت بیاد کمکت کنم مشکلت رو حل کنی که مجبور نباشم مشکلات خودم رو حل کنم! کوچولوی بامزه با این طرز فکرش! بعد گفت سعی کن یه روتینی درست کنی برای خودت که دوستش داشته باشی، و گفت الگوی من در این مورد بابای توست. بابای من این مدلیه که هیچی به تخمش نیست. هر اتفاقی بیفته برنامه خودش را داره، پیادهروی صبح، خواب بعد از ناهار، هر داستانی پیش بیاد. برام جالب بود این رو گفت. صبح به بابام که گفتم، فکر کنم حتی گریهاش گرفت. گفت تا حالا هیچکس این رو بهم نگفته بود. توی پیرمرد هشتاد ساله و هم یه پسر بچه کوچولو نشسته و منتظره که یکی تائیدش کنه. دردناکه. همه منتظریم یکی بیاد درکمون کنه، دوستمون داشته باشه، ما رو همانطور که هستیم بپذیره، و هیچکدوم برای دیگری این کار رو نمیکنیم. حتی برای خودمون. همه مدام در حال جنگ، با خودمان و دیگری. بزرگ بشیم دیگه، بسه این مرحله،بگذریم....
دوباره از دیروز به مرگ فکر میکنم. به اینکه چقدر خوبه. چند روز صبر کنم بعد از دکترم بپرسم ممکنه اثر کم کردن دارو باشه؟ دیروز وقتی داشتم به صدای موج گوش میکردم، به جای تمرکز، فکر کردم بالای یه صخره ایستادم و بعد بپرم پایین. چه آرامش خوبی داشت.... احساس میکنم وارد یه بازی اشتباه شدم. این بازی من نبود. این بازی دنبال پول دویدن و کار و خونه و ماشین و... من اون آدمیام که وقتی بیست سالم بود میگفتم ترجیح میدهم جسدی را که باید به دوش بکشم لاغر باشد و غذا خوردن دوست نداشتم. چی شد شدم این آدم گامبو که مدام در حال خوردنه؟ بچه بودیم با برادرم نوبتی فوتبال و بدمینتون بازی میکردیم. برادرم فوتبال دوست داشت. اولش شاید سنگ قیچی کاغذ میکردیم و بعد دیگه هر کسی برنده میشد انتخاب میکرد چه بازی کنیم. این خوبی رو داشت که اگه تلاش میکردم، وقتی برنده میشدم، میتونستم بازی رو عوض کنم. الان احساس میکنم حتی وقتی برنده میشم، باز بازی عوض نمیشه. هرچقدر تلاش کنم، هر چی دست و پا بزنم، هیچی عوض نمیشه. یه لحظه فکر میکنم بزنم زیر همه چیز، بعد به بچهها فکر میکنم و میگم صبر کنم. خستهام...
Comments
Post a Comment