امروز کلاس «گارنیش» دارم. این مدت چون کلاسهای آنلاین زیاد شد، تونستم الکی الکی کلاس برم. این قسمتش خوب بود برام. راستش حتی به کرونا هم عادت دارم میکنم، دیگه نگران نیستم، انگار عادت کردم به یه سری کارها و مراقبت.
سعی میکنم به خانوادهام در ایران فکر نکنم. به دلتنگی. نه که نگرانشون نباشم. از همه نظر، هم از نظر اقتصادی، هم از نظر سلامتی. نگران همه ایران، حتی نگران خشک شدنش...
به قسمت دلتنگی سعی میکنم فکر نکنم. به بچه خواهرم که فقط وقتی به دنیا آمد دیدمش و الان داره حرف میزنه کمکم. فیلم میفرستن برامون. نشسته رو میز و داره مداد میجوه. بهش میگن چی تو دهنته؟ کجا نشستی؟ یه جوری یه پاش رو میذاره رو مبل و خودش رو کج میکنه و حالت به تخ*ممی میگیره که خیلی خوبه. البته بالاخره موفق میشن راضیش کنن بره رو مبل بشینه ولی خیلی بامزه است.
بعد از حدود پنج ماه امروز نوکمداد رفت مدرسه. البته فردا باز نمیره، هفته دیگه باید بره و خوبه خودش حواسش هست.
سعی میکنم......و به نظرم همین تسلیم نشدن، سعی کردن و جنگیدن چیز خوبیه
Comments
Post a Comment