چند هفته است تو یه دوره گروه درمانی شرکت میکنم. از هفته پیش ازم در مورد کودکی میپرسه:
وقتی میخواستن درس بخونید، چی بهتون میگفتن؟ درس بخونید که بعدا به درد بخورید؟ درس بخونید بیکار نباشید؟
وقتی کار اشتباهی انجام میدادید، چی میگفتن بهتون؟ در اشتباهی، هر چیزی و هر کاری که در خانواده خودتون تعریفش کار اشتباهه.
و دیشب پرسید در مورد دوست بهتون چی میگفتن؟ یکی گفت میگفتن با بچههایی که درسشون خوبه دوست بشو، بزرگتر که شد با دخترهایی که جلف نیستن. یکی گفت مادرش میگفته دوست میخواهی چه کار؟ خواهر و برادر داری و فامیل، دوست در نهایت فقط باعث اذیت و آزاره. من یادمه همیشه تا میگفتم با کسی دوست شدم ازم میپرسیدن باباش چه کاره است. هیچوقت نمیفهمیدم چرا.
الان چند سالی میشه که فکر میکردم میفهمم چرا. شغل پدر انگار خانواده رو وارد یه طبقه خاص میکنه و بعد شبیه بودن شغلها باعث میشه تعریفهای اولین شبیه بشه.
مدتی بود شک کرده بودم به این نتیجه. که نباید دستهبندی کنم. دیشب هم آخرش به این نتیجه رسیدم که میشه «من» جدیدی تعریف کنم جدا از «من» تعریف شده توسط خانوادهام.
از هیچ کاری در دنیا به اندازه فکر کردن لذت نمیبرم.
Comments
Post a Comment