خوابهای عجیب غریب میبینم.
دیروز با ن حرف نجوم شد. حرف اینکه اگه بشه از فاصلهای به اندازه عمر زمین به زمین نگاه کرد و بشه پیدایش زمین رو دید. یاد دانشکده افتادم. یاد او. سالهای پیش با یادآوری گذشته بداخلاق میشدم و عصبی. دیروز ولی آروم بودم و لبخند میزدم. خودم حس میکردم لبخندم برای اوست. برای تمام خاطراتی که با هم داشتیم، روزهایی که گذشت، بدون هم، با فکر هم، در رویای هم، دور از هم.
هوا سرد شده باز. باید سفره هفتسین رو جمع کنم. حسم حتی دیگه خستگی نیست. یه چیز دیگه است ولی نمیدونم چی. فکر اینکه همه دنیا درگیر کرونا شدند و در شرایط مشابهند نمیتونه باعث بشه حس بهتری داشته باشم. دارم به
دارم به چی فکر میکنم؟ یادم نیست. ذهنم مشغوله. درگیر. هزار فکر در لحظه.
دلم برای نوکمداد میسوزه خیلی. سه ماهه فقط با منه تو خونه. امیدوارم همینطور بمونه همه چیز و از ده روز دیگه برن مدرسه.
این نیز بگذرد....
Comments
Post a Comment