دختر سیزده ساله‌ام -بله! سیزده سال شد- بهم می‌گه گریه کردن پیش بقیه، مثل زخم شدن و خون‌ریزی پیش کوسه‌هاست! می‌گم نه! اینجوری نگو! احساس می‌کنم خنگم که اینطوری فکر نمی‌کنم! می‌گه خب خنگی!

نمی‌دونم واقعا اوضاع اینقدر بده یا من واقعا خنگم. گاهی احساس می‌کنم یه دیوار کشیدم بین خودم و آدم‌های دیگه، همه آدم‌ها، حقیقت جامعه! بعد می‌گم خب حقیقت چیه؟ چرا باید باهاش روبه‌رو بشم اصلا؟ همه شاید بد و بدجنس باشن، خب حالا من دیوار رو بردارم و بپرم وسط بد و بدجنس‌ها که تکه‌پاره‌ام کنن که چی؟ چرا باید همه رو راه بدم به خلوتم و بعد جون بکنم که مواظب خودم باشم که داغون نکنند من رو؟! 

جوابی ندارم.

یه داستان کوتاه نوشتم «روزی که خدا خودکشی کرد» استادم به معنای واقعی کلمه رید بهم. ولی خب دوستش دارم. فرستادمش برای یه کانال تلگرامی که داستان می‌ذاره توش. اگه سال پیش این موقع بود احتمالا داستانه رو می‌ذاشتم کنار وقتی استادم می‌گفت خوب نیست و موضوعش قدیمی و بده! ولی خودم دوستش دارم و همین مهمه.

دارم وارد فهرست اولویت‌های زندگی خودم می‌شم. اتفاق خوبیه. هنوز نفر اول نیستم -ممکنه روزی یاد بگیرم که خودم نفر اول فهرست باید باشم؟!- ولی همین که توی این صفحه بالاخره اسمم نوشته شده خوشحالم. 

مدتی است که بیشتر از خودم راضی‌ام، حالا اثر دوره روانکاویه یا قرص‌ها، نمی‌دونم. شاید هم خوب باشه بپذیرم تاثیر مجموعه هر دوست و با خودم به صلح برسم...

Comments

Popular posts from this blog