پسرم تیر ماه نه سالش می‌شه. چند هفته پیش یه دندونش لق شد، طول کشید تا بیفته. موقع سیب گاز زدن افتاد.  چند روز پیش یه دندون دیگه‌اش لق شد. الان آمد گفت خیلی بیشتر لق شده. بعد نشونم داد. از اون لق خیلی شل‌های چندش. رفت بالا و آمد و دندون رو گذاشت کف دستم. گفت کشیدمش! خیلی اعصاب خرد می‌کرد. من فکر کنم ده سالم بود وقتی دندونم رو خودم کشیدم. یه حس عجیب بامزه خوبیه بچه شبیه آدم می‌شه. به دختر و پسرم می‌گه شما ورژن بهتر من هستید. امیدوارم همینطور باشه. بچه داشتن حس عجیبیه. الان که چهل و سه سالمه، اگه قرار بود تصمیم بگیرم بچه‌دار نمی‌شدم. سی سالگی ولی هم هورمون‌ها بودن و هم به نظرم رسید دلم می‌خواد  بچه‌ای داشته باشم تا بتونم آزاد بزرگش کنم. که بهش احساس عذاب‌وجدان مرسوم مادر و پدرها رو ندارم. آزادی برام مهم‌ترین چیزه. دلم می‌خواست دستکم این دو انسان بتونن آزاد باشن. من بذارم آزاد باشن. الان دیگه خیلی مطمئن نیستم بشه یا نه. که زندگی ارزشش رو داره یا نه. که بدون از نبودن بهتره. موفق بودم در اینکه بذارم آزاد باشن، حتی از همون کودکی، دوستم می‌گفت مگه بچه‌ات درخت تو جنگله که می‌ذاری همانطور که می‌خواد باشه. بچه داشتن مسئولیت بزرگ و عجیبیه.


Comments

Popular posts from this blog