پسرم تیر ماه نه سالش میشه. چند هفته پیش یه دندونش لق شد، طول کشید تا بیفته. موقع سیب گاز زدن افتاد. چند روز پیش یه دندون دیگهاش لق شد. الان آمد گفت خیلی بیشتر لق شده. بعد نشونم داد. از اون لق خیلی شلهای چندش. رفت بالا و آمد و دندون رو گذاشت کف دستم. گفت کشیدمش! خیلی اعصاب خرد میکرد. من فکر کنم ده سالم بود وقتی دندونم رو خودم کشیدم. یه حس عجیب بامزه خوبیه بچه شبیه آدم میشه. به دختر و پسرم میگه شما ورژن بهتر من هستید. امیدوارم همینطور باشه. بچه داشتن حس عجیبیه. الان که چهل و سه سالمه، اگه قرار بود تصمیم بگیرم بچهدار نمیشدم. سی سالگی ولی هم هورمونها بودن و هم به نظرم رسید دلم میخواد بچهای داشته باشم تا بتونم آزاد بزرگش کنم. که بهش احساس عذابوجدان مرسوم مادر و پدرها رو ندارم. آزادی برام مهمترین چیزه. دلم میخواست دستکم این دو انسان بتونن آزاد باشن. من بذارم آزاد باشن. الان دیگه خیلی مطمئن نیستم بشه یا نه. که زندگی ارزشش رو داره یا نه. که بدون از نبودن بهتره. موفق بودم در اینکه بذارم آزاد باشن، حتی از همون کودکی، دوستم میگفت مگه بچهات درخت تو جنگله که میذاری همانطور که میخواد باشه. بچه داشتن مسئولیت بزرگ و عجیبیه.
دوباره از دیروز به مرگ فکر میکنم. به اینکه چقدر خوبه. چند روز صبر کنم بعد از دکترم بپرسم ممکنه اثر کم کردن دارو باشه؟ دیروز وقتی داشتم به صدای موج گوش میکردم، به جای تمرکز، فکر کردم بالای یه صخره ایستادم و بعد بپرم پایین. چه آرامش خوبی داشت.... احساس میکنم وارد یه بازی اشتباه شدم. این بازی من نبود. این بازی دنبال پول دویدن و کار و خونه و ماشین و... من اون آدمیام که وقتی بیست سالم بود میگفتم ترجیح میدهم جسدی را که باید به دوش بکشم لاغر باشد و غذا خوردن دوست نداشتم. چی شد شدم این آدم گامبو که مدام در حال خوردنه؟ بچه بودیم با برادرم نوبتی فوتبال و بدمینتون بازی میکردیم. برادرم فوتبال دوست داشت. اولش شاید سنگ قیچی کاغذ میکردیم و بعد دیگه هر کسی برنده میشد انتخاب میکرد چه بازی کنیم. این خوبی رو داشت که اگه تلاش میکردم، وقتی برنده میشدم، میتونستم بازی رو عوض کنم. الان احساس میکنم حتی وقتی برنده میشم، باز بازی عوض نمیشه. هرچقدر تلاش کنم، هر چی دست و پا بزنم، هیچی عوض نمیشه. یه لحظه فکر میکنم بزنم زیر همه چیز، بعد به بچهها فکر میکنم و میگم صبر کنم. خستهام...
Comments
Post a Comment