خوشحالم آقای طاهری داره می‌گه اولویت درمان با پزشکی رایج است.

چیزی که واقعا حالم رو بد می‌کنه، تعصبه. تا الان هم چند بار گفته امتحان کنید این روش رو دوست نداشتید ولش کنید. 

امروز برای اولین بار هنگام تمرکز وارد یه دنیای دیگه شدم: تو یه جنگل و دشت بودم لب یه پرتگاه، از لبه پرتگاه یه پل معلق بود به جایی که نمی‌دیدم کجاست. تنها بودم. جای قشنگی بود. جنگل و دشت ولی می‌دونستم حس خوب ندارم. می‌دونستم باید از پل رد بشم ولی می‌ترسیدم. طول کشید تا راضی کنم خودم رو و برم روی پل. اول ترسیده بودم. چسبیده به طناب پل چند قدم برداشتم و بعد فکر کردم چرا می‌ترسم؟ لحظه‌ای مکث کنم و به اطرافم نگاه کنم. همون موقع ساعت زنگ زد. بیست دقیقه شده بود.

ممکنه برسم به جایی؟ به جایی که بفهمم زندگی یعنی چی و چرا؟ 

Comments

Popular posts from this blog